تبليغاتX
عاشقانه های یک زن

عاشقانه های یک زن

شیرینی های زندگی با شیرین ترینم

به دلیل گفته ی یه دوستی که خیلی هم برام با ارزشه این پست رو پاک میکنم!
و فعلا رمز دار نخواهد شد!

اما اگه خیلی اذیت بشم حتما همین کار را خواهم کرد

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

امروز مادر شوهری مهمان داشت

خواستم برم بهش کمک کنم اما ارمین نذاشت

یه جورایی این روزا وقتی خونه هستم توی خونه حبسم میکنه که درس بخونم و بیرون نرم!

عین بچه ها که به بهونه ی شگلات گولشون میزنن ارمین هم با گفتم جمله ی "اگه دوسم داری" گولم میزنه که بشینم پادی درس و به قول خودش مشقم
نمیدونم چرا اما فکر گذشته ها این روزا خیلی میاد سراغم...

یاد گذشته هایی که واسه داشتنتش واسه اینکه باورم کنه چقدر اذیت شدم

باورم نمیشه الان ارمین کنارمه

باورم نمیشه کسی که هر لحظه ممکن بود از دستش بدم

کسی که اونقدر دلمو خون میکرد که یه وقتایی میگفتم بی خیال عشق!
اما فرداش دوباره میدیدم من نمیتونم ارمین رو دوست نداشته باشم!
این روزا خیلی حساس شدم...

سعی میکنم که اینقدر حساس نباشم اما نمیدونم چقدر موفق شدم!
فعلا فکرم مشغول درسمه

برامون دعا کنید...

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 14:57  توسط نارنیا  | 

هیچ وقت فکر نمیکردم این قدر بار*داری سختی داشته باشم

خدارو شکر که ارمین کنارمه و رعایت حالمو میکنه

دیروز خواستم برای ارمین ماهی سرخ کنم

از بوی ماهی حالم شدیدا به هم خورد

همسایه ها هم وقتی غذا درست میکنن بوی پیاز داغ و این جور چیزاشون که میاد من باید برم جلوی در درستشویی بست بشینم و تکون نخورم

ارمین خیلی نگرانمه اوایل همش میخندید حالا میبینه من سختمه گریه میکنم خیلی ناراحت میشه

دیروز که هنوز یه کمی  رفتارش سرد بود دید حالم بد شده یه دفعه گفت:
ناری تو حامله ای ها!

گفتم: خب اره عزیزم .اما این چه حرفی بود اخه

گفت یعنی الهی من ........(خدا نکنه) که تورو اذیت میکنم

این بو د که دوباره هوای خونمون افتابی شد

غذا درست کردن این روزا به عهده ی ارمین هست

خدارو شکر که از قبل از ازدواج ارمین سابقه ی اشپزی داشته و البته اشپزی رو هم دوست داره به قول پدر شوهری واقعا شانس خوبی دارم که شوهرم اشپزی رو دوست داره

ارمین میگه خیلی ضعیف شدم واسه همین چند روز مرخصی گرفتم

ارمین هم دو روزه که نمیره سر کار که مواظب من باشه

مامانم و مادر شوهری همش میان پیشم اما ارمین قبول نمیکنه!

میگه میخوام خودم باشم

فکر میکنم حضورش این روزا خیلی ارومم میکنه

فقط نگرانم وقتی رسیدم به ۵-۶ ماه دیگه چه مصیبتی خواهم داشت

خدایا خودت کمکم کن.....

خدایا خودت کمکم کن روز به روز بیشتر عاشق ارمینم بشم و قدر بودنش رو بیشتر بدونم... کمکم کن بتونم مادر خوبی برای بچه ش باشم...

 

پ.ن: قیفی جونم بهت تبریک میگم عزیز دلم

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 13:49  توسط نارنیا  | 

ما بد نیستیم......

هوا همچنان خوب نیست اما خب صبر میکنم تا خوب بشه...

شکم اری هم سوخته ....با دوستش شوخی میکردن اونم کتری اب جوش رو ریخته روی ارمین

اعصابم خیلی از دست دوستش داغونه!

این چند شب شبکاری من و قهرمون باعث شد ارمین هم از نظر روحی هم جسمی داغون بشه!

من دست کمی از اون نداشتم.

خودمو مقصر میدونم!

انگار برگشتیم به روزای اوایل عاشقیمون...

همون روزا که ارمین سخت میگرفت ومن بیشتر پا فشاری میکردم

اون شب خودش میگفت چرا وقتی با منی و این همه اذیت شدی و میشی از دوست داشتنت کم نمیشه چرا روز به روز بیشتر بهم محبت میکنی

چیزی بهش نگفتم فقط بغلش کردم و اونقدر نوازشش کردم که اروم شد و دیگه یزی نگفت

خیلی دوسش دارم خیلی زیاد

از دست خودم خیلی ناراحتم که اینقدر بد شدم......

مامانم به خاطر این موضوع حساسیتم خیلی دعوام کرد

همه میگن مقصر منم! همه یعنی خالم-مامانم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 19:3  توسط نارنیا 

وقتی من نیستم کیه که بخواد ناز تورو بکشه

کیه که مدام بهت بگه دوست دارم و دلم برات تنگه

کیه که نگرانت باشه و باهات دعوا کنه که تو مواظب خودت باشی

کیه که دلشوره داشته باشه

کیه که مدام بهت زنگ بزنه و نگران حالت باشه

کیه که با کاراش باعث خنده ی تو شادی تو بشه

کیه که توی دلت حس گرمی رو به وجود بیاره

کیه که به من بگه گلی خانوم

کیه که دلش بخواد من بهش بگم : هانی جون

کیه که ظهر که میشه خودشو بندازه توی بغل تو و تمام خستگی روز از تنش در بره

کیه که با نوازش های تو و صدای گرم تو خوابش ببره

کیه که با کاراش و رفتارش بهم بفهمونه که دوسم داره

کیه که  ترسش مانع این بشه که بهم بگه منو خیلی میخواد

کیه ارمینم؟

کیه که تمام دنیاش .احساسش.هستیش و زندگیش تو باشی؟
وقتی قهری دنیا اسمون و زمین و همه و همه جهنمه

هیچ چیزی باعث خندیدن و خوشی نمیشه

خونه هیچ قشنگی و گرمایی نداره

همه جا سرد و تاریکه

اغوش هیچ کسی جز اغوش گرم تو نمیتونه منو اروم کنه

نمیتونه با صداش تمام سلول های بدنم رو به رعشه در بیاره و با دیدن چشمای قشنگش عین دختر بچه ها قند توی دل من اب کنه و ضربان قلب منو تند تر کنه

حیفه....حیفه زندگی قشنگمه .. حیف عاشقیمونه که بخوام با دلخوری های الکی حالا یا به جا یا بی جا زندگی و عاشقیمون رو خراب کنم

اگه دعوا نمک هر زندگی هست من این نمک رو هیچ وقت نمیخوام

نمیخوام هیچ چیزی باعث بشه که من قدر تورو کم بدونم یا اذیتت کنم

الهی ناریت بمیره که این چند روز قهر و شب کاری من باعث شد تو از دتنگی تا صبح خوابت نبره

چشمای قرمزت. نخندیدن هات . شاد نبودنت

همه و همه باعث عذاب من میشه

اما بدون این چشمای قرمز این دلتنگی این نخوابیدن ها سهم نارنیای تو هم بوده

دیگه نمیخوام . دیگه نمیخوام هیچ وقت با هم قهر کنیم

نمیخوام هیچ چیزی باعث بشه که زندگی قشنگمون رو خراب کنم

مهم نیست که! خیلی چیزا رو میتونم بریزم توی دلم و به روی خودم نیارم اون وقت همه چیز عادی خواهد بودJ

-اقایی کسی تا حالا بهت گفته که گیر دادنت- اخمت-دلخوریت خاص و تک و نازه؟!

میدونستی که فقط مال من و دل منی؟ میدونستی که تو قبله ی دوم منی؟ خیلی دوست دارم عشقم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 18:57  توسط نارنیا  | 

هوای خونه ابریه

دیشب وقتی اری اومد خونه گفت چرا اینقدر سرد باهام حرف میزنی

عادت داره هر وقت که میاد برم طرفش بغلش کنم و کلی ذوق کنم

واسش

دیشب نشد یعنی نمیتونستم اصلا تظاهر کنم

با هم بحث کردیم

یعنی من فقط حرف میزدم و اون گوش میداد

اونقدر گریه کردم که نفسم بند اومده بود

میگفت ناری حداقل به خاطر این بچه اینقدر خودتو اذیت نکن

میگفت ناری یه کمی بزرگ شو منطقی شو

بهش گفتم چرا این جوری اذیتم میکنی؟ چون میدونی عاشقتم چون میدونی تمام  دنیای منی این جوری میکنی

گفت من که کاری جز محبت نمیکنم

گفت ناری راستشو بگو پشیمونی؟


گفتم نه! نمیتونم وقتی زمینمو با هزار تا جون کندن شخم زدم و حالا دونمو کاشتم و داره جوونه میده ولش کنم و برم!

نمیشه! واقعا این طوری نمیتونم ادامه بدم

هر چی که من حساس تر میشم ارمین بیشتر دلیل و برهان میاره که رابطشون خواهرانه ست و این جور چیزا.

عادت کردم چشمام رو روی تمام کاراش ببندم و هیچی رو نبینم

اما دیگه این یکی رو نمیتونم

چند بار هیچی نگم

اون از باغ رفتنش که اوایل میرفت

اونقدر صبوری کردم تا درست شد

اون از رقصیدنش که خودش به خاطر نی نی دار شدن و حساس بودن من کنار گذاشت

این از این رفتار ها و شوخی هاش!
البته پدر شوهری هم همینقدر راحت و شوخ هست اما مادر شوهری

 عادت کرده واسش مهم نیست اما من نمیتونم!


نمیدونم شایدم واسش مهم باشه و جلو جمع چیزی نگه!

نمیتونم حساس نباشم واسم سخته

چقدر خوبه که شب کاری ها دارن دوباره شروع میشن و چند روز از هم دوریم تا بیشتر قدر هم دیگه ر و بدونیم!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

چقدر خوبه که شما هستین که با حرفاتون ارومم کنید...از همتون ممنونم

ــ یگانه جون کامنت دونیت واسه من باز نمیشه! چرا؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 13:47  توسط نارنیا  |